بار دیگر گام هایم بوسه زد بر خاک راه
عقربک های زمان همراه من ره می سپرد
سالها از پیش چشمم می گذشت
خانه ای دیگر نگاهم را به سوی خود کشید!
آشنا با چشم من بام و در این خانه بود
حلقه بر در کوفتم!
بانگ پایی آمدوگفتم که بانگ پای اوست
در چو چشم دختری با ناز از هم باز شد
دختری پیدا شدو گفتار ما آغاز شد...
گفتمش آن آشنای من کجاست؟!
اندکی در چهره ی من خیره ماند
آشنای دور را گویی که می آرد به یاد!
گفت:او را می شناسم... بر لبش نام تو هر دم می گذشت!
جز به یادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست...
گفتمش اکنون کجاست؟
گفت: از این جا رخت سوی خانه ای دیگر کشید
در حجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید...
بار دیگر گام هایم نقش نو بر خاک زد
عقربک های زمان همراه من ره می سپرد
سالها در پیش چشمم خفته بود
خانه ها از پیش چشمم می گذشت
آشنا با چشم من بام و در هر خانه ای
حلقه ها بر در زدم!
بانگ پایی در سرای آخرین آمد به گوش
در چو چشم دختری آهسته از هم باز شد
باز آن گفتارها آغاز شد
باز آن گفتارها پایان گرفت
گفتمش آن آشنای من کجاست؟!
پاسخ تلخی لبانش را ز یکدیگر گشود!!!
گفت:او دیری است در این خانه تنها مرد....مرد...مرد....مرد...مرد....
پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشست....!
گفتمش ای نا آشنا با من نگاهت آشناست!
پس تو دیگر کیستی؟
گفت: من بیگانه ای نا آشنا با خویشتن....!!!!
