|
سلامممممممممم
بنام تو كه خود گفتي: به يادم قلبها آرام مي گيرد
دستمال كاغذي به اشك گفت:
سالها پيش از اين
سلام آره ماه رمضون اومد!دوباره مثل قبل روزه می گیریم.دوباره افطار می ریم خونه های همدیگه! دوباره قبل اذان ربنای استاد شجریان روحمون رو تازه می کن! نمی دونم چرا خدا اینقدر مهربونه؟ چرا اینقدر بنده هاشو دوست داره؟ چرا می خواد ما بهش نزدیک بشیم؟ اما حیف... حیف که بعضیها مثل من قدر این ماه نمی دونن! خدایا ... خودت مگه نگفتی ارحم الراحمینی؟ مگه نگفتی اگر صد بار توبه شکستی باز آی؟ حالا اومدم همه ی اینا رو می دونم!ولی جز تو به هیچ کی امید ندارم. امید اول و آخرم تویی.... فقط تو.... مناجات خدایا ما را به رتبه ای از عزت تعالی بخش که سر جز در مقابل تو فرود نیاوریم و به مرتبه ای از خضوع تنزل ده که خود را از احدی برتر نشماریم! خدایا سکه ی رایج حرام را از اعتبار بینداز و بهره های شیطان را روز افسون مپسند! خدایا خواستهایمان را دگرگون کن! خدایا ما را مالک برترین ثروت یعنی همه ی نخواستن ها قرار بده! خدایا اگر خلایق به حلال تو قناعت می کردند،شیطان را چنین چیره بر خویش نمی یافتند. به غنای ما در حلالت ،بازار شیطان را کساد کن! خدایا به چه کار می آید این چشم اگر به روی آن عزیز غایب از نظر گشوده نشود و به چه کار می آید این دل اگر قربانی ظهور نگردد! خدایا گفتی که دل شکسته باید آورد. یعنی از این شکسته تر می خواهی؟!
بار دیگر گام هایم بوسه زد بر خاک راه عقربک های زمان همراه من ره می سپرد سالها از پیش چشمم می گذشت خانه ای دیگر نگاهم را به سوی خود کشید! آشنا با چشم من بام و در این خانه بود حلقه بر در کوفتم! بانگ پایی آمدوگفتم که بانگ پای اوست در چو چشم دختری با ناز از هم باز شد دختری پیدا شدو گفتار ما آغاز شد... گفتمش آن آشنای من کجاست؟! اندکی در چهره ی من خیره ماند آشنای دور را گویی که می آرد به یاد! گفت:او را می شناسم... بر لبش نام تو هر دم می گذشت! جز به یادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست... گفتمش اکنون کجاست؟ گفت: از این جا رخت سوی خانه ای دیگر کشید در حجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید... بار دیگر گام هایم نقش نو بر خاک زد عقربک های زمان همراه من ره می سپرد سالها در پیش چشمم خفته بود خانه ها از پیش چشمم می گذشت آشنا با چشم من بام و در هر خانه ای حلقه ها بر در زدم! بانگ پایی در سرای آخرین آمد به گوش در چو چشم دختری آهسته از هم باز شد باز آن گفتارها آغاز شد باز آن گفتارها پایان گرفت گفتمش آن آشنای من کجاست؟! پاسخ تلخی لبانش را ز یکدیگر گشود!!! گفت:او دیری است در این خانه تنها مرد....مرد...مرد....مرد...مرد.... پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشست....! گفتمش ای نا آشنا با من نگاهت آشناست! پس تو دیگر کیستی؟ گفت: من بیگانه ای نا آشنا با خویشتن....!!!!
سلام مهدی جان سلام عزیز دل زهرا(س) می دونم سلام من گناهکار جواب نداره! می دونم ............ ولی تا به کی چشم انتظاری؟تا به کی جمعه های تنهایی؟ دل عاشقات خیلی برات تنگه! بیا ........بیا.......... امسال مردم همه جا رو چراغونی کردن...همه جا جشنه... اینا همه دوست دارن که بیایی...نمی دونم از دست ما راضی هستی یا نه؟ نمی دونم الان داری می خندی یا گریه میکن به حال مسلمونا؟! ولی اینو خوب می دونم که هیچ کس و نا امید نمی کنی.. هیچ کس........... بیا که همه چشم انتظارتن.......................
چه شب تاریکی است ظلمات است همه و هوا بس سرد است همه جا یخ بسته در پس یک کوچه شبحی می بینم کودکی عریان است سر او بر دیوار دست او مشت شده پای او لاغر و خشک چشمها پف کرده بدنش رنجور است چهره اش پژمرده با خودم می گویم نکند او مرده! سر جا می ایستم نرم نرمک به صدای بم خود می خوانم بچه جان سرده هوا تو چرا این جایی؟ تو چرا عریانی؟ منتظر می مانم... نه صدایی نه جوابی وسکوت پیش پا خم شده می کشم دست نوازش بر سرش موی او خیس شده مثل یک تکه پشم که در آب افتاده کاسه ای می بینم پیش پای پسرک کاغذی در آن است بر می دارم روزنی می یابم زیر نور روزن کلماتی پیداستروی آن کاغذ خیس ننه ام بیمار است بابام معتاد است کمکی می خواهم تا که نانی بخرم دل من می سوزد قلب من میگیرد بغض من می ترکد با صدای گریان پیش پا خم شده نرم نرمک به صذای بم خود می خوانم ای پسر جان پاشو تن تو عریان است من به تو پیرهنی خواهم داد من به تو نان و غذا خواهم داد زود است تو غصه بخوری از برای ننه یا بابایت منتظر می مانم... نه صذایی،نه جوابی! چه سکوت تلخی می نشینم بدنش را به پناه بدنم می گیرم به بغل می فشرم وای بر من ،وای بر من بدنش یخ زذه است او ندارد نفسی ای دریغا.......مرده!!! و در آن مشت گره سکه ای می بینم به گمانم پسرک می خواسته قرص نانی بخرد با پولش....
در کویر دل من قطره ای آب چکید دل من دشتی شد و در آن دشت سبز گل عشقی رویید عطر آن گل چو مشامم پر کرد آه وافسوس از آن حاصل شد آن گل عشق نبود یک گل حسرت بود که من عشقش خواندم و همان قطره آب چو اسیدی دل من را سوزاند و کنون این دل من نه کویر است و نه دشت یک دل خون شده است.....
|
About![]()
هوالمحبوب Archivesهفته سوم آبان 1387هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته اوّل فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته دوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 Links
فاطیما |